Skip to content
نقد فیلم پیرمرد و باغ سنگی‌اش

نقد فیلم پیرمرد و باغ سنگی‌اش (پرویز کیمیاوی – 1382) – (باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست)

زمان مطالعه: 5 دقیقه

اجرا با رنجی محتمل

«یکی بود و یکی نبود، روزی دریکی از روستاهای اطراف شهرستان سیرجان استان کرمان، پیرمردی سرتاپا از رمز و کنایه، با محیط پیرامون خود وارد گفت و گو می شود.» مردم محلی، رسانه ها و حتی بازدیدکننده های باغ سنگی، افسانه ی های عجیبی از این پیرمرد ساخته، پرداخته و نقل کرده اند ولی شاید افسانه ای که قرار است در این نشست بررسی شود کمی عجیب تر و رمزآلود تر باشد. درویش خان اسفندیارپور مردی که نه می شنود و نه می تواند صحبت کند، دلیلی بر این افسانه سازی هاست. رازی که با او به گور خوابید. کسی هرگز نتوانست بفهمد چرا درویش خان یک روز دست بر سنگ برده و درختی خشکیده را بارور می کند و این کار را تا پیش از آخرین نفس هایش ادامه می دهد. در این میان اما پرویز کیمیاوی دست بر دوربین می برد تا دست بر سنگ نهادن پیرمرد را به تصویر بکشد. حالا می توان با مجموعه ای از نشانه های مرموز تصویری از سوی درویش خوان مواجه شد؛ که قابلیت ترجمه در رشته های مختلف علوم انسانی و هنر را دارد.

باغ سنگی به مثابه ی یک هنر اجرا که در نهایت با مرگ پیرمرد، به یک هنر چیدمان تبدیل می شود.

(Performance Art) & (Installaion)

افسانه‌ای که راوی برای ما نقل می‌کند، سنگ ابتدایی را هدیه‌ای از طرف آسمان در نظر می‌گیرد. و حتی در این روایت پیرمرد در خواب درگیر الهامی آسمانی می‌شود. درویش خان گنگی خواب‌ دیده است و عالم تمام کر، او عاجز از گفتن است و خلق عاجز از شنیدنش، پس حالا رسالتی شگرف بر دوش پیرمرد نهاده شده است. او باید درختانی که سال‌هاست به خاطر کم‌آبی مرده‌اند را برای یادآوری دوباره زنده کند و چه چیز برای یادآوری در یک جغرافیای کویری بهتر و ماندگارتر از سنگ است؟ سنگ در زندگی انسان شکارچی نقشی تعیین‌کننده داشته است، البته که برای انسان شکارچی سنگ وسیله‌ای برای برتری بر حریف است، خواه شکاری باشد و خواه برادری تنی! پس از آن انسان کشاورز گندم ممنوعه را با فشار سنگ آرد می‌کند تا آرد و آب به آتش بدهد و خدایان را سپاس بگوید، یا حتی برای یادآوری عزیزان ازدست‌رفته‌اش، سنگ‌ بر سر گورشان می‌نهد، چراکه گذر زمان کمترین آسیب را به سنگ وارد می‌کند. درویش خان تحت‌فشاری طاقت‌فرسا است، هجوم سیاست برای تقسیم اراضی و آسیب به وجهۀ خان سالاریش، خشکی زمین‌های کشاورزی و باغی منجر به سعی و کوششی مقدس در اعتراض به کنشی که پیرامونش رقم خورده، می‌شود. بی‌شک درویش خان هنرمند، اجرا گری ماهر به ذات و احداث باغ سنگی و بدن رقصان پیرمرد میانش نشانه‌هایی برای تذکره و اعتراضی به‌هم‌پیوسته و هم‌راستا است. رقص پیرمرد که ریشه‌ای کهن دارد و مربوط به نصب اولین سنگ بر درخت و جدایی فراموش گونه از جهان مادیات و شبیه نوعی درخواست باران است. انگار پیرمرد دارد سنگ‌ها را برای یادآوری به نیروهای باران‌زا به تصویر می‌کشد و خودش هم به چنان وجدی رسیده است که با حرکت و صدا، مرز بین خیال و واقعیت را درمی‌نوردد و با هر آن چیز که در پیرامونش است وارد گفت‌وگو می‌شود و این‌یک اجراست. پرویز کیمیاوی به شکل خاصی تک‌تک این دیالوگ‌ها را ثبت کرده است. پیرمرد نیرویی نامرئی را عبادت می‌کند. شکر گذار اوست، سنگ‌ها را با چوب به باد کتک می‌گیرد، سر آن‌ها داد می‌زند، برایشان آواز می‌خواند، بالای درختان دراز کشیده و خود را سنگی معلق و آویزان تصور می‌کند و هزاران دیالوگ و اعمال اجرا گون دیگر، انگار آیینی در حال شکل‌گیری است و اجرا گر تنها، میانه میدان قصه خود را برای مخاطبی بی‌جان و ناملموس تعریف می‌کند. اینجا هم همانند یک هنر اجرایی، با چهار مؤلفه لازم و کافی برای اجرا مواجه هستیم، زمان، مکان، بدن اجرا گر و یا حضوری رسانه‌ای و شکل ارتباط اجرا گر و بیننده که گاهی صرفاً نظاره‌گر نیست و بخشی از اجراست. زمان لحظۀ حال پیرمرد است، مکان باغی با حیاتی مجدد، بدن گفتگو گر پیرمرد و مخاطبانی که پیرمرد تلاش دارد با آن ها ارتباط برقرار کند و به نوعی جزئی جدایی ناپذیر از این اجرا هستند و این روزمزگی پیرمرد را به اجرایی زیبا گره می زند.

نقد فیلم پیرمرد و باغ سنگی‌اش

پیرمرد سالیان دور و درازی را با رنجشی مقدس سپری می کند تا اثری تجسمی خلق بشود، اثری که ماحصل یک عمر ریاضت و معنویت است. همان چیزی که هنرمندان ریمدرنیسم Remodernism) ) آن را فراخوانده‌اند و درویش خان گوش و زبان‌بسته با ناز مستی و جلوه گری آن را در زیر آسمان تا همیشه رازآلود کرمان به شکلی شگرف پیاده نموده است، معنویتی جدید در هنر! اما با فرارسیدن مرگ پیرمرد، هنر اجرا به هنر چیدمان بدل می‌شود (Installaion). انسان برای انتقال پیامی سوژه محور در قالب عینیتی سه‌بعدی در فضای. باغ سنگی گستره‌ای نامحدود از تفکرات انتزاعی مارسل دوشان تا تفکراتی نظیر تلفیق هنرهای زیبا و معماری را در مقابل تماشاگر عریان می‌نماید. سفری برای تعریف مفاهیمی حجم گرا در مکانی که تشنۀ یافتن هویتی دوباره است هرچند که تاریخچۀ این شکل از هنر، در ماقبل از تاریخ هم‌ریشه دوانده است و تا همین اکنون ادامه دارد. درویش خان اما اجرا گری قهار در ذات خویش است. در لحظه‌ای از مستند، عروس خانواده از درویش خان می‌خواهد که صدای چند حیوان را برای سرگرمی نوه‌هایش دربیاورد و درویش خان چنان با آواهای درونی و حرکات متناسب دستانش نقش آن حیوان را اجرا می‌کند که توگویی هرگونه اجرا، رسالت پیرمرد است. اینجا با شخصیتی مواجه هستیم که درهرصورت از پس زمینۀ زندگی عادی جداشده است. با نامی حماسی، عرفانی اسطوره‌ای (درویش خان اسفندیار پور)، هیبتی پهلوان گون و شغل شبانی که پیامبران عهد عتیق و جدید در پیش‌گرفته بودند. پیرمرد هرروز صبح صورتک گرگی می‌پوشد و پیش از رفتن نوه‌هایش به مدرسه، آیینی عجیب‌تر اجرا می‌کند، انگار که می‌خواهد نوه‌هایش را از شر حملۀ گرگ در امان نگاه دارد، پیرمرد در ذات خود اجرا گری قهار است. پیرمرد و باغ سنگی‌اش، شاید نمونه‌ای قابل‌تأمل برای تلاش‌هایی ناخودآگاهانه در جهت مقابلۀ سنت با مدرنیسم و پسامدرنیسم و عدم تمایل بشر برای جدا شدن از ریشه‌ها را به تصویر می‌کشد. جایی که دوربین مقابل خانوادۀ سنت‌گرای درویش خان زانو میزند و حرف دلشان را ثبت می‌کند، دیگران اجازه دارند به دیدن باغ سنگی بیایند و هر کاری که دلشان بخواهد می‌توانند انجام بدهند اما اجازۀ تجاوز به حریم باغ سرسبز و خانه و خانوادۀ درویش خان را ندارند. آن‌ها آرامشی را طلب می‌کنند که درگروی چنگ کشیدن به ریشه‌هاست. پیرمرد از آمدن مردان سیاست به حریمش ناراضی است و این حضور غریبانه را با نشان‌های شوم از آینده برای مخاطبش در باغ سنگی اجرا می‌کند. لحظه‌ای به‌شدت دراماتیک در مستند پرویز کیمیاوی حضور دارد و آن لحظاتی است که تصاویر خبر از عدم شکل‌گیری دیالوگ مابین خانواده با پیرمرد نابغه است. پیرمردی که با کائنات وارد دیالوگ شده و زبان سنگ و چوب را می‌داند اما خانواده‌اش زبانش را نمی‌فهمند و تلاش‌هایش برای جمع‌آوری سنگ با رفتاری قهر گونه از سمت خانواده‌اش مواجه می‌شود، جایی که او حتی به آن‌ها اعتماد ندارد و وقتی از خانه خارج می‌شود درب خانه را قفل کرده و کلید را با خویش می‌برد، اما در این هزار و یک‌شب نیز شهرزادی هست که درمان را بداند. نوۀ دختری کوچک پیرمرد، مو و ریش سپیدش را شانه می‌کند و غمخوار پیرمرد است و به او راه‌کار ارائه می دهد: سنگ‌های کوچک‌تر را به باغ بیاور! شاید نکتۀ هوشمندانۀ این مستند استفاده از عناصر چهارگانه با تکیه‌بر خواص منحصربه‌فردشان برای به تصویر کشیدن سفر عرفانی درویش خان است. مستند با خاک شروع می‌شود، سنگین، سرد پست و همزمان زاینده، پس از آن آب است، آبی که رو به پایان است و روی خاک جاری می‌شود، بادی که مستند را به پایان می‌رساند و اخبار باغ سنگی را به دوردست‌ها می‌برد و آتشی که جایگاهی فراتر از آب‌وخاک و باد دارد و روی آن‌ها سوار شده و رو به بالا زبانه می‌کشد و تطهیر کننده است.

باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست…

نقد فیلم پیرمرد و باغ سنگی‌اش
5 1 رای
امتیاز مقاله

بخش نظرات 

مشترک
ابلاغ از
guest
0 کامنت
بازخورد
دیدن همه کامنت ها