Skip to content
نقد فیلم قرمز

نقد فیلم سه رنگ:قرمز (کریشتوف کیشلوفسکی – 1994) – (ابتدای «خطوط عشق»، «قرمز» است بعد به سمت سیاه مایل می‌شود!)

زمان مطالعه: 6 دقیقه

صنعت مد برای آنانی که بنا به معیارهایی، زیبا محسوب می‌شوند، صنعتی اسکناس ساز است و قرار گرفتن مدلی خوش اندام و خوش گریم در کنار «کالایی» روی «بیلبوردی» می‌تواند معجزه کند. منظور: تمام و حتی بیشتر از آنچه ارباب­کارفرما برای تولید کالا خرج کرده، به کمک مدل افسون کننده و تبلیغات افسون کننده تر، به حساب بانکی‌اش، بازگردد. دیگر کالا در چه شرایطی و با چه عذابی توسط چند کارگر تولیدشده ظاهراً اهمیتی ندارد و اگر دارد بحث آکادمی است ص. در یک‌کلام: مصرف کنید چون مدل زیبا هم مصرف می‌کند و سؤال از چگونگی تولید و شرایط آن، قدغن! حقیقتی است دل‌آزار ولی گفتنش برای درک صحیح قضایا لازم به نظر می‌آید: زیباترین‌ها را می‌توان به کمک «نیروی سرمایه» در راه تبلیغ کالایی به خدمت گرفت و میل مشتریان را نیز تحت تأثیر قرار داد. دیگر فرقی نمی‌کند کالا «آدامس» باشد یا نکتار هلو. کافی است در سر هر «چهار راه» بیلبوردی از کالا به همراه مدل، ترجیحاً زن نصب شده باشد طولی نمی‌کشد اکثراً کیش‌ومات قضیه می‌شویم و احساس نیازمندی، فعال. مدل برای کالا در حکم ویترین مغازه است. سیگارهای تبلیغی فیلم «روزی روزگاری در هالیوود» اثر «تارانتینو» را به خاطر بیاوریم!

نقد فیلم قرمز

هر کالایی خود را معرفی می‌کند: در فرمی که بسیار ذوق دارد در دستان هر مشتری جا خوش کند. به‌اضافه: هر مدلی خود را به همراه کالا به ما می‌شناساند و خبر می‌دهد که من نیز در خدمت کالا و فروش هستم یا رفتم. آدم‌ها بالاخره قیمت دارند یا می‌خورند، دیر یا زود. با این مقدمه به سراغ، رنگ «قرمز» اثر «کریشتف کیشلوفسکی» می‌رویم و دورنگ دیگر آن یعنی «آبی» و «سفید»، باشد برای وقتی دیگر و نوشته‌ای در قامت خودشان. نوشتن در باب سه فیلم در یک متن فشرده، کار درست و دقیقی در نمی‌آید و باعث می‌شود بسیاری از نکات سینمایی عملاً حذف، و مضامین اثر مبهم تفسیر شوند.

 

داستان فیلم رنگ قرمز به کارگردانی کریشتف کیشلوفسکی در باب یک «مدل» دختر به اسم «والنتین» است که «آدامس» تبلیغ می‌کند تا بعداً بیلبوردی از آدامس جذاب طراحی کنند و بعدتر در تلویزیون نمایش دهند یا در سر چهارراه نصب. مدل در فیلم قرمز دوستی دارد به اسم «میشل».از همدیگر دورند ولی «ارتباطاتی تلفنی» باهم دارند که از ابتدای فیلم متوجۀ سردی رابطه‌شان می‌شویم. رابطه عاشقانه بین میشل و والنتین دیر یا زود مثل رابطۀ «آنی و آلوی» در فیلم «آنی هال» اثر «وودی آلن»، «خراب می‌شود».

تلفن نمی‌تواند جایگزین حضور باشد و ظاهراً حضور بخش ضروری عشق است. فیلم قرمز می‌گوید بدرفتاری در عدم حضور سبب می‌شود به فکر نفر جدیدتر باشد، والنتین را می‌گویم و چنین می‌شود. و آن‌کس در محیطی نزدیک محیط ما باشد مثلاً هم‌ محله‌ی ما، احتمال قوی دارد که نسبت به او احساس پیدا کنیم و بعد اقدام. همۀ آدم‌های فیلم نهایتاً به هم ربط پیدا می‌کنند چون ازنظر مکانی خیلی دور از هم نیستند. آیا اگر دوست والنتین در کوچه‌ای پایین‌تر بود رابطه شکل دیگری می‌یافت تا زمانی که در کشوری دیگر باشد؟

آیا والنتین بی‌وفا است یا طرف مقابل حوصله ندارد بیاید سری بزند و بعد برود یا عشق را زیادی تبدیل رمان و شعر و خیال‌پردازی کرده‌اند و حتماً شاعران در این مسئله مقصرند چون می‌بینیم والنتین و دوستش خیلی برای زنده ماندن رابطه‌شان در واقعیت نمی‌جنگند ولی شاعر هزاران غزل برای فراق یار ردیف می‌کند و پایین می‌آید؟انگار شکافی هست.

 

والنتین روزی با ماشین اش به سگی میزند. رد را که پی می‌گیرد متوجه می‌شود صاحب سگ، جوزف _قاضی بازنشسته_ است. کم‌کم با او رابطه‌ای شکل می‌دهد. تنهاها همدیگر را پیدا کردند یا می‌کنند: یا واقعاً چنین است یا کارگردان می‌خواهد چنین به ما در دوربین عرضه کند. جوزف، فردی است مشغول استراق سمع از اطرافیان. گفتیم قاضی است بازنشسته اما با استراق سمعی که می‌کند دادگاهی برپا کرده در خانه و در تنهایی و در ذهن خودش. اطلاعاتی که از مذکر و مؤنث می‌گیرد بعدها نشان می‌دهد خیلی به کارشان آمده. به‌ظاهر بازنشسته است در باطن کماکان قاضی است.آشنایی والنتین با جوزف به برکت تصادف و سگ قاضی، ما را به ابهام می‌برد. واکنش والنتین در برابر استراق سمع قاضی چیست؟ مرض دارد و والنتین باید به نحوی درمانش کند؟ وقتی تلفن اختراع شود دربست نمی‌تواند در خدمت مصرف‌کننده باشد چون مخترع می‌داند چگونه می‌توان کارهای بیشتر از ارتباطات ساده با آن انجام داد یعنی شنود کردن همسایه‌ها به‌وسیله دستگاهی و این یعنی ضعف تلفن. و تولیدکننده نمی‌خواهد مصرف‌کننده بداند که فلان وسیله چه کاربردهای دیگری دارد لابد برای انحصار بیشتر و از میان به درکردن رقبا و نیز بستن قرارداد محرمانه با آن نهاد و این شرکت. نکته اینکه کسی که قدرت بیشتری دارد از یک وسیله مثلاً تلفن و دستگاه استراق سمع در جهت قضاوت دقیق‌تر بقول خودش استفاده می‌کند و این یعنی کشف حقیقت عمیق نهاد آدمی! و مهم‌تر: آیا «سیم‌های تلفن» فیلم «قرمز» «کیشلوفسکی»، همان «کدها» نیستند در فیلم «ماتریکس» «واچوفسکی ها»؟ آیا جوزف در قرمز شخصیتی مثل اسمیت در ماتریکس دارد؟ در دنیای مدرن گویا ما بیست و چهارساعته زیر نظر هستیم اما توسط کی و برای چه چیزی و چگونه؟ کدها در ماتریکس زندگی ما را لو می‌دهند و سیم‌های تلفن در قرمز صدای ما را به گوش قاضی فضول می‌رساند. 

نقد فیلم قرمز

در این فیلم کیشلوفسکی می‌بینیم به‌مرور والنتین با مهر و لطافت شخصیت جوزف را تحت تأثیر قرار می‌دهد. بااین وجود ساده‌اندیش نباشیم چون اصل موضوع به قوت خود باقی است: با هزاران شرکت و آژانس اطلاعاتی، در جهان و در «سوئیس» و «لهستان»، چه می‌کنید؟ یعنی در هر شرکتی و آژانسی چند والنتین باشند کافی است تا دیگران دست از شنود و به دست آوردن اطلاعات شخصی کاربران بردارند و ما باید بگوییم زنده‌باد والنتین؟

 

فهمیدن اینکه حقیقت کجاست یعنی همان سخن جوزف، نشان می‌دهد جامعه کیشلوفسکی درگیری‌ها درونی دارد و هنوز آن‌ها حل نکرده است یا همۀ مسائل را حل کرده و اکثراً خوشبخت‌اند پس بهتر است در این حقیقت کجاست تعمق کنیم. وقتی همۀ ضرورت‌های زندگی در حدی تأمین باشند پرسش از اینکه حقیقت کجاست و چطوری است مهم می شود ولی قبلش سخن قاضی جوزف، غیرمنطقی و بی‌ربط است. گفتیم مدل- یعنی والنتینی که اکنون با جوزف آشنا شده، در راه تبلیغ آدامس است و عکاس در راه عکاسی از مدل – برجسته شده به‌وسیله رنگ قرمز – برای شرکت آدامسی؛

گریم و هنر بازیگر و دوربین و عکس و عکاس در خدمت آدامس صاحب شرکت! فهم این نکته طعم تلخی دارد، ندارد؟ شاید خط قبلی را بی‌ربط و اشتباه بیان کردم و حقیقت این است که:کریشتف کیشلوفسکی خواسته به کمک فرم به ما بگوید رابطه مثل آدامس است که شیرینی‌اش رفت، درجا غمگین می‌شویم و حباب ایست به وسیلۀ آدامسی که دیر یا زود می‌ترکد یا ترکانده می‌شود یا ترکانده خواهد شد: چنانکه که والنتین برای میشل غمگین است و جوزف برای حباب جوانی‌اش  خوابی می‌بیند و از خیانت‌ها در دلی می‌کند. آیا رابطه جدید با آگوست طعم آدامسی تازه می‌دهد و اگر رنگ و طعم آدامس رفت رابطه هم دود می‌شود و به هوا می‌رود؟

آگوست – فردی در همسایگی والنتین – با هزار دنگ و فنگ کارگردان، با او آشنا می‌شود و عشق دوباره از نوعی دیگر کوک می‌شود اما این بار به «رنگ قرمز». ظاهراً اوایل مسیر عشق، قرمز است و بعد به رنگ سیاه می‌رود. به نظر می‌رسد کیشلوفسکی این رنگ را جا انداخته یا احتمالاً مرگ زودهنگامش اجازه نداده سه‌گانه را، چهارگانه کند. آیا این بار آدامسی دیگر باید مصرف شود یعنی عشق همچون کالایی مصرفی. نقداً بین آگوست و والنتین و سابقاً بین میشل و والنتین. زندگی نمی‌ایستد میل ما نیز هم. آن‌همه خیانت در فیلم‌های کیشلوفسکی خبر از مصرف بی‌رویه آدامس‌ها دارد؟ قصد تقلیل و تخفیف اثر نداریم. خیانت یعنی آدامس‌های دیگر هم هستند و بد نیست امتحانش کنیم شاید مزه‌اش و طعم اش ازین که الان در دهن و در دسترس ماست خوشمزه‌تر باشد و آن‌که دورتر یعنی میشل خاصیت اش را از دست داده. پس همان بهتر که قطع تو بخوان پرت شود و آگوست‌ها جای خالی وی را پر کند: سخت است تنهایی در کشوری پیشرفته مثل سوئیس برای مدلی زیبا. باومن می گوید عشق سیال شده و دود می شود انچه سفت است. پس باید مثل آدامسی نرم بود تا حداقل مدتی ارزش داشته باشیم تا جدیدتر جایش را بگیرد. «اعتراض نکنید رنگ را عوض کنید. گزینه‌ها فراوان است. از ریشه قضایا سؤال کنید وقت هدر می‌رود».جا انداختن وفاداری وقتی مضمونی یا طرز نگاهی مثل دوخطی که رفت رواج یافت کار دشواری است و اصرار کنیم به ابله شاید مانند شویم. روابطی که به‌سرعت فست فود آماده می‌شوند و به همان سرعت تمام می‌شود. آن سؤال «وودی آلن» در ابتدای فیلم «آنی هال» که «چرا رابطه‌ام خراب شد؟» دیگر کمتر ذهنی را به خود مشغول می‌کند. معمولاً با این محتوا قضیه را به‌ظاهر جمع می‌کنیم: تقصیر من نبود؛ طرف غیرمنطقی بود و شرایط مرا درک نمی‌کرد: رنگ قرمز ابتدای رابطه، سیاه شد!

نقد فیلم قرمز

رنگ قرمز می‌گویند به معنی برادری و مربوط به پرچم فرانسه است. بااین‌حال خیانت‌های سه رنگ کیشلوفسکی و استراق سمع قاضی جوزف،  ضد برادری و برخلاف مضمون رنگ قرمز و آن پرچم است . باخیانت نمی‌توان برادری کرد بلکه می‌توان به منافعی خودخواهانه رسید با استراق سمع نیز، اعتمادی را که ضرورت آغاز ارتباط دو انسان است از بین می‌برد و طرز نگاه‌ها را، سیاه می‌کند. علاوه براین، استراق سمع همسایگان، معنی «نابرادری» را در خود نهفته دارد. نابرادری در حق همنوعان. یعنی «زندگی شیشه‌ای» همگانی. و اگر آگوست، دانشجوی حقوق ادامۀ جوزفی است که تغییر کرده ولی در کارنامه‌اش استراق سمع را دارد باید احتیاط کنیم از چنین گذشته‌ای که می‌تواند بنا به موقعیتی جدید ظهور کند و گذشته در زمان حال یا آینده زنده شود. بدین ترتیب، به گمانم شاید بهتر باشد که «رنگ‌های دیگر» اثر ساخته نشود و «کافه جوزف» همچون «آدامس» کمتر در فیلم تبلیغ شود چون ظاهراً ضد معنی عنوان اثر کیشلوفسکی است. وقتی  نقش بازیگری همزمان با نقش مدلی زیبا ترکیب شود و درراه تبلیغ آدامسی در جلوی «رسانۀ سینما و افسون دوربین» و روی بیلبوردی در سر چهار راه باشد: احتمال اینکه تماشاگر سینما، رنگ قرمز را سیاه تشخیص دهد، بسیار بالاست.

3 2 رای ها
امتیاز مقاله

بخش نظرات 

مشترک
ابلاغ از
guest
0 کامنت
بازخورد
دیدن همه کامنت ها