Skip to content
نقد فیلم داستان توکیو

نقد فیلم داستان توکیو (یاسوجیرو اُزو – 1953) – (نوریکو در داستان توکیو، یک نوستالژی است برای یاسوجیرو اُزو)

زمان مطالعه: 6 دقیقه

در فیلم «استاکر» اثر «آندری تارکوفسکی» یکی از بازیگران می‌گوید: «زندگی توی قرون وسطا جالب بود. هر خانه روح خودش رو داشت. هر کلیسایی خدای خودش رو داشت. مردم جوان بودن ولی حالا بچه چهارساله، پیره!».

زیگمونت باومن کتابی دارد با عنوان «عشق سیال». استدلال محوری باومن در کتاب و پیرو مفهوم اصلی‌اش: ناپایداری روابط و کوتاه‌مدتی آن است به‌گونه‌ای که انگار هیچ‌وقت مثل گذشته، حال تقریباً جامد به خود نخواهد گرفت. باومن می‌گوید در جامعه‌ی مصرفی امروز، روابط به‌مانند کالاهای متنوع مصرف می‌شوند؛ همچنین میل و غریزه در رابطه حاکم شده و به آن سیالیتی سریع بخشیده است. ازین رو از نظر زمانی ارتباطات شکلی گذرا و سرپایی پیدا کرده و قابل‌اعتماد به نظر نمی‌رسد. در چنین اوضاع و احوالی «دکان مشاوره روان‌شناختی» برای ترمیم، تعمیر و فنون پر کردن خلأهای رابطه بسیار گرم است و شرکت‌ها در این زمینه، اسکناس‌ها پارو می‌کنند. حال، چرا به این امر مبتلا شده‌ایم و چگونه می‌توانیم تاریخ انقضای روابط را طولانی‌تر کنیم باید پای تحلیل و تفسیرهای زیگمونت باومن بنشینیم. با این همه، از محتوای کتاب عشق سیال، همین مقداری که اخیراً بیان شد، برای درک فیلم داستان توکیو اثر یاسوجیرو ازو کافی به نظر می‌رسد.

در قرن 19 ایوان تورگنیف رمانی با ارزش به نام پدران و پسران نوشت و روابط دو نسلی که آب‌شان در یک جوی نمی‌رود، مفصلاً به تصویری ادبی کشید و هنوز معانی آن متن تورگنیف برای ما امروزی‌ها، زنده است. وقتی به عبارت فیلم استاکر تارکوفسکی، محتوای اثر باومن و دیدگاه ایوان تورگنیف در پدران و پسران تأملی کوتاه می‌کنیم متوجه می‌شویم سرفصل مشترکی بین این سه مؤلف با درونیات اثر یاسوجیرو اوزو موجود است. منظور: نه در «خانه‌ی پدران و پسران»  «ایوان تورگنیف» نه در داستان توکیو «یاسوجیرو اوزو» و نه در «عشق سیال» «زیگمونت باومن»، انگار «روحی» که تارکوفسکی از سخن می‌گوید «نیست» و غایب است ولی به نظر هر چهار نفر «باید باشد» و غایبش مسئله‌ایست قابل تأمل. ازین رو، نویسنده و کارگردان در تلاش‌اند تا به کمک تصاویری ادبی و تصاویری سینمایی، دلیل نبودن آن روح سرشار از حس و سرزندگی را بیابند. تارکوفسکی و اوزو و تورگنیف و باومن، انگار از غایب روح و سست شدن پیوند انسان‌ها باهم -خصوصاً در خانواده- و فرسایش ایمان ناخشنود و معترض‌اند. بنابراین، هرکدام از دیدگاه خود می‌کوشند برای پر کردن جای خالی‌اش، درمانی و یا جبرانی تدارک ببینند.

نقد فیلم داستان توکیو

داستان توکیو درباره‌ی چیست؟

درباره اعضای یک خانواده یعنی تویمی و شوکیجی و شیگه و کویجی و نوریکو است. پدر و مادری که به شهر می‌روند تا فرزندانش را ببینند اما فرزندان خیلی عوض شده‌اند. کار و دل مشغولی‌های شهر اجازه دیدن درست و حسابی ملاقات و دیدار پدر و مادر با فرزندان را نمی‌دهد ازین رو، نوریکو که همسرش ظاهراً در جنگ جهانی دوم فوت کرده، بیشتر در خدمت پدر و مادر تقریباً پیر است. خط فیلم‌نامه ازو تا همین‌جا نشان می‌دهد نوعی ناسازگاری و تنش بین کار، خانواده و مسئولیت‌ها اجتماعی و فامیلی و اخلاق و عرف و سنت و مذهب و مهم‌تر «طبیعت شهر» بنگرید به‌عنوان پیش آمده بنابراین، یاسوجیرو ازو آن را دست‌مایه‌ی یک فیلم سینمایی کرده تا اوضاع تاریخی و جامعه‌ی زمان اکران فیلم را به تصویر بکشد و ما را با دوگانه‌ی زندگی قدیم و جدید و نیز تفاوت دنیای مجردی و فضای متأهلی در شهر توکیو آشنا کند. نه‌تنها عشق سیال شده بلکه به تبعیت از باومن و با نگاه به اثر ازو باید گفت که خانواده‌ای سیال در توکیوی سیال‌تر. یا با الهام از استاکر تارکوفسکی در باب این اثر ازو گفت: خانواده‌ای بی‌روح در توکیوی بی‌روح‌تر. عشق در فیلم داستان توکیو بی‌خانمان است و ظاهراً صاحب‌خانه. مهربانی‌های نوریکو در غایب همسرش و بعد از مرگ تومی، چقدر می‌تواند پاسخگوی بی‌تفاوتی و کم محلی‌های شیگه و کویچی باشد؟ در رمان «پدران و پسران»، دو پسر به خانه‌ی پدری میانسال برمی‌گردند. بحثی پرملاط با مضمون به پرسش کشیدن ارزش‌های گذشته و اعتقادات پدران توسط پسران به راه می‌افتد. اما در فیلم داستان توکیو، پدر و مادری -شوکیجی و تومی- تقریباً پیر به شهر «توکیو» می‌روند تا فرزندان ارشد یعنی کویچی و شیگه را ببیند ولی به همین سادگی نیست و «داستان»ها و حاشیه‌ها دارد. همان اول فیلم نکته ازو لو می‌رود بجای اینکه پسر به عیادت پدر و مادر برود، قصه برعکس است و باید پدر و مادری به دیدار فرزندان بروند. چرا؟

معنی‌ای پنهان است از جنس همان معنی که تورگنیف در رمان پدران و پسران در قرن 19 به تصویر کشیده ولی اوزو آن را در میانه‌های قرن 20 در شکل و مفهوم مشابه اما این بار به شکلی سینمایی باز می‌تاباند. فیلم و رمان عین هم نیست ولی روسیه و ژاپن اشتراکی دارند، نمی‌توان نادیده گرفت. خط فیلم‌نامه ازو شروعش اعتراض و تلخی است و عنوان فیلم می‌گوید زندگی در توکیو پر از داستان است؛ خانوادگی، کاری و عاشقانه و یا عطرمایه و معجونی از هر سه. باوجود توصیه تویمی و شوکیچی ، نوریکو در فیلم ازدواج نمی‌کند. چرا؟ آیا اگر ازدواج کرد همانند فرزندان تومی و شوکیجی خواهد شد و ناچار به بازتولید همین وضعی می‌شود که در ابتدا می‌بینیم و مورد اعتراض یاسوجیرو ازو قرارگرفته؟ یعنی مقاومتی سرد و خفیف است علیه وضع موجود در فیلم؟

نقد فیلم داستان توکیو

فیلد انسان‌شناسی و مردم‌شناسی، نکاتی را در فرهنگ ژاپنی‌ها در نسبت با آمریکایی‌ها، های‌لایت می‌کنند از جمله: تقدم دیگری بر خود، خدمت به جمع، احترام و ادب در مناسبات اجتماعی و پرهیز از تک‌روی و تک‌خوری و خود حق‌پنداری و گرایش شدید به حرف‌شنوی. می‌گویند این ویژگی‌ها و مانندشان، از تفکرات کنفوسیوس و حتی بودا مایه فراوان گرفته باشد. آنچه رفت در فرهنگ آمریکایی کمتر می‌بینیم یا توصیه نمی‌شود و بجای آن فردمحوری و رقابت سنگدلانه و خودخواهی شخصی بنا به دلایلی معیار شده‌اند. وقتی‌ که شیگه و کویچی یعنی فرزندان تومی و شوکیچی، ناچارا، عمداً یا سهواً بی‌تفاوتی می‌کنند نوریکو تلاش دارد جای خالی آن دو را پر کند و پدر و مادری که برای اولین بار به شهر آمده‌اند را حسابی بنوازد. آن‌ها را به تفریح و گردش می‌برد. خلاصه مایه می‌گذارد (در آخر باز به همین‌جا و به‌عنوان نوشتار برمی‌گردیم). سؤال این است اگر همسر نوریکو زنده بود آیا همین‌طور برای آن پدر و مادر وقت می‌گذاشت؟ منظور آیا احتمال دارد که نوریکو مثل شیگه شود یا کویچی؟ بگذریم از اینکه مضمون وقت ندارم یا سرم به‌شدت شلوغ است نوعی افه و غر کاری است! زندگی شهری قدرت این را دارد که وقت آدم را حسابی اشغال کند و فکر را کاملاً درگیر، اما اولویت‌ها چی؟ عزیزان چی؟ آیا نوریکو نوعی آرمان‌گری است که اوزو به تصویر کرده و عملاً تبلیغ و توصیه می‌کند؟ یعنی همان« ایثار تارکوفسکی» اما در شکلی و فرمی دیگر؟ نوریکو مثل شیگه آدم است، اگر معشوقه‌ی بیابد چگونه می‌تواند هم به این دو نفر برسد و هم به زندگی شخصی‌اش؟ می‌گویند برقراری تعادل در زندگی که مدام در حال حرکت است، از سخت‌ترین کارهاست. بد نگفته‌اند. آیا آدم‌ها در شهر توکیو بی‌رحم تر از روستا هستند و مفهوم سرد محاسبه جای هر نوع عاطفه و مهر را می‌گیرد؟ دلیل مرگ تومی چیست؟ شهر او را مریض می‌کند یا نه، بی‌روحی که «تارکوفسکی» در «استاکر» می‌گوید سبب مرگ تومی نازک‌دل می‌شود؟ آِیا هرکسی برای زندگی در شهر مناسب است فیلم داستان توکیو پاسخ منفی می‌دهد ولی ظاهراً خیلی‌ها گوش نمی‌دهند یا جذابیت و زرق و برق شهر در رسانه‌ها آن‌ها را به شهر دعوت می‌کنند. کلان‌شهر هم باشد، چه‌بهتر؛ کلاسش بالاتر! 

به نظر چون برای تومی، یا تومی‌ها از قبل جای مشخصی تعریف نشده است و اساساً در جامعه‌ی جدید توکیو جایگاهی ندارند پس بود و نبودشان ارزش چندانی ندارد چون در چرخه تبادل مصرف و تولیدی که فرزندانش هستند، قرار ندارند و مزاحم کار فرزندان شده‌اند. همان‌طور آسمان خراش‌ها فضا را دوست دارند، سیستم تولید و مصرف نیز دقایق و لحظات را دوست دارد و می‌خواهد تا از چیزی تولید کند و بفروش برسد. به عبارتی دیگر: خشم پنهانی اوزو و حتی ایده‌ی اصلی فیلم او به شکل پرسشی چنین می‌توان صورت‌بندی مفهومی کرد: چرا پدر و مادری میان‌سال برای دیدنش فرزندانش به شهر می‌آیند و چرا فرزندان برای آن دو وقت ندارند و مثل کارشان توجه خرج نمی‌کنند؟ توکیو خیلی بزرگ‌شده و روستاها کوچک‌تر؟

ابتدا به آپ‌ها و رسانه‌های به‌اصطلاح اجتماعی، ماشین‌های الکترونیکی و قطارهای سریع‌السیر، تاکسی پرنده‌ها و ماهواره و تلویزیون‌های اینترنتی و غیره فکر کنیم بعد به این امر توجه که زمان تاریخی فیلم داستان توکیو اثر اوزو، تقریباً به 70 سال پیش برمی‌گردد. نکته اینکه «قطار» و «رادیو» و «کشتی» که در فیلم است یعنی شکل عینی وسایل نقلیه و شنیداری از آن زمان تا لحظه‌ی نگارش این کلمات، در توکیو عملاً چه تغییری کرده و آن تغییرها چه نقشی بر روابط انسانی در اجتماع توکیو گذشته و می‌گذارد؟ بدتر شده یا بهتر؟ به نظر می‌رسد به‌سادگی نمی‌توان روبه‌روی جهان‌سازی همه چیز و همه‌کس ایستاد و برای همه‌چیز و همه‌کس نسخه‌ی چگونه زیستن پیچید. کاری به تک و توک ها نداریم. قاعدتاً میانگین مردمان معمولی  حاضر نیستند مثل نوریکو باشند و از شوکیچی مراقبت کنند. پس سلام به خانه‌ی سالمندان یا در شکل بی‌رحمانه‌تر: به مرگی. به زندگی تنهای شوکیچی بعد از مرگ تومی فکر کنیم. فرزندان برای او چه‌کار می‌کنند؟ برای مادر که کاری نکردند جز پشیمانی و نمایش نیش وجدان و مرخصی موقتی از کار در توکیو. احتمالاً به توکیو برمی‌گردند و بعد از خبر مرگ شوکیچی برای کفن و دفن بازخواهند کشت. دنیای غریبی است: سینمای اوزو را می‌گویم. شاید اشتباه نکرده باشیم اگر بگوییم که تنهایی نوریکو این امر را ممکن کرده نسبت به دیگران-تو بخوان تومی و شوکیچی، شفقت پیشه کند. نمی توان با بدرفتاری و تندخویی بر تنهایی غلبه کرد. منطقاً باید خوش‌رفتار و خوش‌قلب بود و تلخی را درون برد و شیرینی بیرون داد. حتی در سخاوت و لطف مقداری اسراف سبب می‌شود الگوی «ایثار» لقب بگیریم؛ منظور: «نوریکو» در «داستان توکیو» یک «نوستالژی» است برای «یاسوجیرو اوزو»!

5 1 رای
امتیاز مقاله

بخش نظرات 

مشترک
ابلاغ از
guest
0 کامنت
بازخورد
دیدن همه کامنت ها