Skip to content
نقد فیلم اوکی مستر

نقد فیلم اوکی مستر (پرویز کیمیاوی – 1357) – (خاک، گل، گندم)

زمان مطالعه: 3 دقیقه

«هویت یا کیستی به مجموعه نگرش‌ها و ویژگی‌ها و روحیات فرد و آنچه وی را از دیگری متمایز می‌کند، گفته می‌شود. هویت عبارت است از مجموعه خصوصیات و مشخصات اساسی اجتماعی، روانی، فرهنگی، فلسفی، نیستی و تاریخی همسان که به رسایی و روایی بر ماهیت یا ذات گروه، به معنای یگانگی یا همانندی اعضای آن با یکدیگر دخالت کند و آن‌ها را در یک ظرف مکانی و زمانی معین به‌طور مشخص و قابل‌قبول و آگاهانه از سایر گروه‌ها و افراد متعلق به آن‌ها متمایز سازد.»

فیلم اوکی مستر در سال 1357 یعنی درست یک سال قبل از انقلاب اسلامی به کارگردانی پرویز کیمیاوی ساخته شد که البته با به ثمر رسیدن انقلاب اسلامی این فیلم از اولین فیلم‌هایی نام گرفت که نتوانست مهر تأییدی از مسئولان وقت بگیرد و نمایش عمومی‌اش توقیف شد. کیمیاوی در این فیلم داستان ورود یک فرد خارجی به نام ویلیام ناکس دارسی به یکی از روستاهای ایران به هدف کشف و استخراج نفت را روایت می‌کند. دارسی در این مسیر به علت تضاد و ناهمگونی زبان و فرهنگش با بومیان با بن بست‌ها و گره خوردگی‌هایی روبرو می‌شود که سعی می‌کند با مدد خواستن از دوستان خود در خارج، مشکلش را پایان دهد. دوستان او نیز به ندای او لبیک گفته و رهسپار ایران می‌شوند و با لطایف‌الحیلی در دل مردم نفوذ می‌کنند و آن‌ها را به خدمت خود درمی‌آورند. اما پیرمردی خمیده با شعار «خاک، گل، گندم» درصدد آن برمی‌آید که نقشه‌های آنان را برهم زده و بار دیگر مردم را «آزاده» کند.

دغدغه اصلی کیمیاوی در این فیلم نیز باز همان ناتورالیسمی است که در «مغول‌ها» و «باغ سنگی» به نمایش گذاشته، فقط با این تفاوت که اوکی مستر علاوه بر مطرح کردن گزاره بازگشت به طبیعت، بازگشت به اسلاف و نیاکان را نیز عنوان می‌کند. نمود این عقیده از همان صحنه‌های اوایل فیلم هنگامی‌که دوستان دارسی سوار بر بالنی بر فراز پاسارگاد پرواز می‌کند هویدا می‌شود آن‌طور که این بنا آنقدر در دید مسافران عظیم و باشکوه می‌نماید که تا مرز بی‌هوشی و غش‌وضعف پیش‌ می‌روند. یا سیندرلایی که خود رب‌النّوع فریفتن و اغوا کردن است با شنیدن تصنیفی دامنش از کف برفته و دیده نادیده دلباخته جوانی گیوه پوش می‌شود.

در سکانس شروع‌کننده فیلم، تلألوی نور زرفام خورشید بر گیاهان و مزارع روستا، زندگی آرام و موقر روستاییان و خوردوخوراکی برخاسته از طبیعت نشان داده‌شده و همه جیز زیباست اما این صحنه‌ها توسط تصویر سوراخ‌های کنده‌شده در زمین و مسبب این کندوکاوها، دارسی، قطع می‌شود. در تفکر کیمیاوی هرچه ریشه در فرهنگ، ماهیت و طبیعت شرق و ایران دارد جنبه‌ای قدسی دارد، باارزش است، زیباست و هیچ‌گاه عدم تناسب و ناهماهنگی‌ای در اجزا به وجود نمی‌آورد. اما در نقطه مقابل، غرب همواره چیزی به ما عرضه می‌کند که این هارمونی را می‌زداید، تصویر را زشت می‌کند و خوانشی مخدوش با متن موجود ایجاد می‌کند.

نقد فیلم اوکی مستر

کیمیاوی معتقد است هیچ‌کدام از خدمات و رهاورد‌های فرنگ بی هزینه و از روی نیتی پاک نیست. به عبارتی دارسی و رفقایش تهاتر می‌کنند. کوکاکولا می‌دهند، کتیبه هخامنشی می‌برند؛ همبرگر می‌دهند، جواهرات می‌برند؛ حتی به خود نیز رحم نمی‌کنند و سیندرلای مَه رویشان را می‌فروشند تا بلکه بتوانند اندکی بیشتر در روستا به غارت بپردازند.

سوغات فرهنگ ازنظر کیمیاوی تانک است، موشک است، هواپیماست. در آن صحنه که مردان و زنان روستا به‌رسم جهاز بردن این سامان و اثاث را بر دست و سر خود می‌گذارند، کارگردان با هوشمندی مثال‌زدنی، موسیقی‌ را با منشأ مغولی همراه تصویر می‌کند تا بر مخاطب بانگ زند که ای مردم این ره که می‌روید به ترکستان است! این تهاجم کم از حمله مغول‌ها به ایران خسارت نخواهد داشت. کمتر از آن ما را بی هویت و مریض نخواهد کرد. کمتر از آن غارت نخواهیم شد.

آنقدر این تهاجم مهیب است که خروسش نیز دیگر انگلیسی بانگ سحرگاهی سر می‌دهد. گوسفندان نیز جز به انگلیسی yes yes گفتن نوایی سر نمی‌دهند. این تهاجم از دیدگاه کیمیاوی هم طبیعت مارا را هدف قرار می‌دهد، هم اجتماعمان را و هم مذهب و دین و مسلکمان را. اگر توجه کرده باشید مؤذن بر سر مناره دیگر نمی‌گوید «الله‌اکبر» بلکه کلماتی مبهم و بی‌معنی انگلیسی سر می‌دهد. از طرفی دیگر مردم با توجه به این اختلالات زبانی و فرهنگی دیگر به‌سختی حرف یکدیگر را می‌فهمند و می‌توانند با یکدیگر هم‌بسته باقی بمانند. جامعۀ ازهم‌گسیخته «اوکی مستر!» آنقدر با فرهنگ مادرش بیگانه شده که دیگر زنی را که قالی می‌بافد در قفسی گذاشته و همچون حیوانات وحشی در سیرک قرارش می‌دهند تا از دیدنش متعجب شوند. آنقدر هویت خود را به فراموشی سپرده‌اند که هنگامی‌که نوای تصنیفی موسیقی راک غربی را قطع می‌کند، از شنیدن صدایش خشکشان می‌زنند و بهت‌زده با دهانی باز به گوش دادنش می‌پردازند. با این اوصاف البته که سلطه و چپاول همچنین جامعه پاره‌پاره‌ای کار سختی نمی‌تواند باشد.

در پایان فیلم شاهد آنیم که به حدی این ایران، این گوهر فراموش شده که همچون الماسی در بیابان به گوشه‌ای افتاده و کسی بر آن نظری نمی‌افکند جذاب است که سیندرلا از برگشتن با هم‌قطارانش سرباز می‌زند و دل در گروی ایران و ایرانی می‌نهند. ولی آیا این ایران بعد از ترک استعمارگران و دزدان و غارتگران دیگر رنگ و بوی آن ایران پرشکوه گذشته، آن پاسارگاد عظیم را دارد؟

5 2 رای ها
امتیاز مقاله

بخش نظرات 

مشترک
ابلاغ از
guest
0 کامنت
بازخورد
دیدن همه کامنت ها