Skip to content
نقد فیلم ابدیت و یک روز

نقد فیلم ابدیت و یک روز

زمان مطالعه: 9 دقیقه

فیلم ابدیت و یک روز (تئو آنگلوپولوس - 1998) - (بی‌پناهی کودکان و نویسندگان در ابدیت و یک روز)

خطوط زندگی یک «نویسنده» در آخرین «روز» زندگی‌­اش، چگونه ترسیم می‌­شود؟ نویسنده‌ای که همسرش( آنا) مرده و با سگی و خدمتکاری (اورانیا) زندگی می­‌کند. همسر الکساندر دوست داشته که شوهرش، او را به اندازه­‌ی قلم و کاغذ و پروژه­‌های فکری‌­اش دوست داشته‌­ باشد و حالا الکساندر در روز آخر حیاتش به یاد می‌­آورد که ای‌کاش کمی شاعرانه‌­تر با آنا می­‌بود و خیلی زیاد کارش را جدی نمی­‌گرفت. می­‌گویند طوری زندگی کن که کمتر یا اصلا کلمه‌ی «ای‌کاش» را نگویی. یعنی زندگی آنقدر سرشار از همه­‌چیز باشد که حالی شبیه الکساندر در زمان مرور اتفاقات گذشته به وجود نیاید تا حسرت نخوریم و پشیمان نشویم چرا فلان کار را کردم یا نکردم. الکساندر، دختری دارد که ازدواج کرده و او را قبل از مرگ می‌­خواهد ببیند، ولی دختر آن اشتیاقی که پدر برای دیدنش دارد؛ ندارد. و بیشتر مایل است به همراه شوهرش به این فکر کند که چگونه خانه­‌ی ساحلی پدر را بفروشد و راحت‌­تر روزگار بگذارند. دختر به فکر خود و الکساندر به فکر همسر و کارهای نکرده در زمانی که سوت پایان حیات به صدا بیاید. تا همین جای فیلم‌­نامه، متوجه شدیم که زنی در داستان نیست و داستان سرشار از مردانگی است و اگر زنی هست در خاطرات و در رؤیاهای الکساندر است. وقتی چیزی را می‌­خواهیم ولی نیست یا دور از دسترس است، احساس بدی به ما دست می­دهد: احساسی شبیه احساس فقر و نداری. و حقیقت این است که فیلم ابدیت و یک روز ساخته  «آنگلوپولوس» به مانند «چشم‌­اندازی در مه» و «دشت گریان»، خطوط تلخ و مه آلود و گریان بسیاری دارد و آنچه تاکنون بیان کردیم همین تلخی را تأیید می­‌کند و آینده فیلم را نه شبیه روشنایی روز، بلکه شبیه تاریکی شبی طولانی می‌­کند که خبر از نور نیست ولی از «شعر» آری . الکساندر بیمارست و گفته‌­اند به زودی می‌میرد و دارو و بلیطی هم  نیست که با آن کمی زندگی بخرد. در ابدیت و یک روز «چشم اندازی از مرگ» در انتظار الکساندر است.الکساندر می خواهد شعری از شاعری به نام «سولوموس» را جلو ببرد اما ظاهراً مرگ اجازه نمی دهد و زندگی اش در نقطه‌ی پایان است: حتی اگر انرژی و توان داشته باشد زمان نیست و پروژه ادبی «بی‌­پناه» و رها می شود.«

نقد فیلم ابدیت و یک روز

علاوه براین، سگ نویسنده هم تنها می‌­ماند و باید آنرا به کسی بسپارد. چه اتفاقی بعد از مرگ الکساندر برای سگ می‌­افتد نمی‌­دانیم و مه‌­آلود است. سگ ناراحت است که از صاحبش دور می‌­افتد. وفا به بقا وصل است و بدنی در حیات، چه برای «کارنین» در رمان «بارهستی» میلان کوندرا، و چه برای سگ الکساندر در فیلم ابدیت و یک روز آنجلوپولوس. «ساده است نوازش سگی ولگرد… و گفتن اینکه سگ من نیست». در این میان، نامه­‌های الکساندر حکایت از این دارد که عشق موفقی نداشته و «آنا» در نامه‌­ای اعتراض کرده که الکساندر برای زندگی خانوادگی کمتر وقت صرف می­‌کند و انگاری با کتاب‌ها و کاغذها و نوشته­‌هایش ازدواج کرده نه آنا. بنابراین، دیدن آن نامه‌­ها و بالا آمدن خاطرات گذشته در حافظه الکساندر، درد تنهایی آخرین لحظات زندگی اش را بیشتر می‌­کند. مایل است به گذشته برگردد حتی در «رؤیا» و جبران کند آنچه را باید انجام می‌­داده‌ است. در همین راستا، آنگلوپولوس، بین نماها در عبور مرور است یعنی بین زمان حال و زمان گذشته گاهاً و بنا به ضرورت، کات می زند تا نشان دهد گذشته چگونه بوده و اکنون چگونه شده است. می­‌گویند: خاطرات، منشأ عذاب‌اند چه خوب چه بد. یادآوری خاطرات گذشته­‌ی الکساندر و رابطه با همسرش و دیدن نامه­‌ها و اعتراض وی، نمی تواند منشأ عذاب نباشد و حسرت نخورد که چرا کمی بیشتر برای عشق‌اش (مثلا یک روز) وقت می‌گذاشت و غرق قلم و کلمات نمی­‌شد. با این همه، بحث «مهاجرت» و «آوارگی» و «بی­‌پناهی» و «کودکان بی‌­صاحب» و «خرید و فروش انسان»، بخش دیگری از زمان فیلم و زمان باقی مانده­‌ی الکساندر را، به خود مشغول می­‌کند. منظور اینکه آنگلوپولوس نویسنده‌ه­ای به‌نام الکساندر را بهانه کرده تا نکاتی در حاشیه­‌ی متن اصلی زندگی نویسنده، به مخاطب نشان دهد و به طبع، وضع جامعه‌­اش را برملا کند. زندگی یک نویسنده در رابطه با شعری از شاعری قرن نوزدهمی؛ زندگی یک نویسنده در رابطه با همسری که متعلق به گذشته است؛ زندگی یک نویسنده با سگش و خدمتکار وی؛ زندگی یک نویسنده با دخترش ، و مهم­تر زندگی یک نویسنده در رابطه با «کودکان بی‌­پناهی» که در خیابان می‌­بیند و نمی‌­تواند به آنها بی‌­توجه باشد و انساناً و اخلاقاً باید برایشان کاری کند. آنگلوپولوس در قاب‌­های وسیع و برداشت­های طولانی و آرام به سبک«آندری تارکوفسکی و بلاتار»، به ما می گوید که الکساندر در  حجم عظیمی تنهایی، گرفتار است و شاید این نکته: اگر شمای تماشاگر جای الکساندر بودید چه رفتاری در روز آخر حیات خود در برابر اتفاق‌های فیلم، می‌داشتید

نقد فیلم ابدیت و یک روز

الکساندر نمی­‌تواند نسبت به سرنوشت کودکانی که در بازار مثل کالا خرید و فروش می­‌شوند، بی‌­تفاوت باشد. او حتی نسبت به سرنوشت سگش بعد از مرگش، مسئول نشان می­‌دهد. در همین راستا: الکساندر در روز آخر عمرش، به شکل اتفاقی مهاجری از آلبانی را، از دست افرادی که می­‌خواهند وی را بفروشند، نجات می‌­دهد. وقتی از هویت او سؤال می کند متوجه می­‌شود کسی جز مادر بزرگی در آلبانی را ندارد پس منطقی است که کودک را به پیش مادر بزرگش برگرداند. بعدها متوجه می‌­شویم کودک مادر بزرگ هم ندارد. بی‌­پناه­ترین است. در خط فیلم‌نامه تا الان متوجه شدیم که نه در زندگی بچه و نه در زندگی الکساندر، زن نیست و غایب است. وقتی مهاجر هستیم انگار با خود حسی مشابه بی‌­مادری داریم وقتی هم مثل الکساندر پیر و تنها می‌شویم. و زنی هم در کنار نیست انگار در غربت به سر می بریم اما از نوع دیگر. پسر بچه در فیلم ابدیت و یک روز  اثر آنجلو پولوس همانند «آنتوان در فیلم ۴۰۰ ضربه اثر فرانسوا تروفو» است. از این منظر که هر دو را تقریباً جامعه، بی‌­پناه و مبتلا کرده و قبالش احساس مسئولیت نمی­‌کند و اگر هم­ کاری می­کند به نمایش شبیه است تا  اقدامی واقعی و مثمر ثمر. شاید آنتوان در چهارصد ضربه، زیر بدبختی­‌ها و نابرابری­‌های جامعه­‌اش نتواند دوام بیاورد ازین رو، به فکر فرار و مهاجرت بیفتد. سرنوشتی مثل پسربچه در ابدیت یک روز آنتوان در کنار دریا در پایان فیلم 400 ضربه؛ الکساندر خانه­‌ای دارد در کنار دریا و شاعری قرن نوزدهمی در کنار دریا «واژه می‌­خرد» تا شعرش را بسراید. بدون عشقی واقعی  که نه در خانه­‌ی الکساندر هست و نه در خانه‌ی آنتوان و نه در وجود پسربچه آلبانی، شعر آن شاعر تکمیل نمی‌­شود حتی اگر به‌جای یک روز، تمام روزهای جهان به عمر الکساندر اضافه شود. بدون عشقی واقعی و برخوردار، یک روز یا یک سال به‌راستی چه فرقی دارد؟ شاعر، از خاکش دور است و نگران سرودن شعر و در پی واژه؛ پسربچه از وطن خود دور است و مهاجری‌ است در نزدیکی قاچاقچیان انسان؛ و نویسنده نیز از عشق خود یعنی آنا «دورافتاده» و مرگ هم نزدیک. این یعنی دوری انسان­ها از هم، یعنی بی­نظمی جامعه، یعنی بیگانگی آدم از آدم و یعنی اینکه اوضاع کشورهای دیگر اگر خوب بود پسربچه ها مهاجرت نمی­‌کردند و کمتر در دام قاچاقچیان انسان گرفتار می‌­شدند و اگر سیستم جامعه‌­ی الکساندر قدرت حسابی داشت باید بساط قاچاقچیان انسان را جمع می‌­کرد و امنیت واقعی را در جامعه گسترش می­‌داد به طوری که: انسان مهاجر احساس کند جایی که آمده وطن دوم اوست نه جای بدتر از وطن خود. به یک معنی، در ابدیت و یک روز باز به همان داستانی می‌­رسیم که بر سر بازیگر مورد علاقه­‌ی آنگلوپولوس یعنی «مارچلو ماسترویانی» در فیلم «شب» اثر «آنتونیونی» افتاد:  وقتی ضروریات زندگی تأمین نیست عشق هم تأمین نیست و بلکه در خطر است و آینده در «چشم اندازی در مه» است.  شکاف طبقاتی که در جامعه‌ی فیلم هست نمی‌­تواند پنهان بماند یعنی خود را در نشانه‌هایی، نهایتاً برای همگان علنی می کند. یعنی نابرابری (در وسیع ترین معنی) خود را در دور افتادگی شاعر و قاب­‌های وسیع ولی تنهای آنگلوپولوس برای یک نویسنده، قاچاقچیان انسان ، کودکان کار، مهاجرت و بی‌­توجهی کاترینا به پدر خود و توجه او به ارثش نشان می دهد. این تناقض بین انسان با انسان و آنچه انسان خلق کرده یعی اشیا، دیر یا زود باید حل شود و گرنه حال و  رنگ ایده­‌ی این فیلم آنگلوپولوس و بسیاری از سینماهای که از شعر مایه می گیرند یا به شعر نزدیک می­‌شوند: «گریان» است. نه ابدیت، بلکه یک روز انسان اگر درست و دقیق تنظیم نشود، مسئله درست می‌­کند و اعتراض. مثل اعتراض آنا به همسرش در نامه­‌ها و درست تربیت نکردن کاترینا توسط الکساندر و همسرش. نکته‌­ای در باب فرم: آنگلوپولوس در یکی از سکانس‌­ها، از اتوبوس استفاده می­‌کند و اتوبوس را به عنوان لوکیشن بیان ایده‌­اش تعیین کرده. بنظر این حرکت هوشمندانه است و این نکته را درخود نهفته دارد: وضع مردم معمولی جامعه در زبان بدن مسافران اتوبوس، نوع پوشش­  و حرف­‌هایی که می­زنند، آشکار است یعنی قاب‌های وسیع و ابتدایی کنار دریا در اول فیلم به فضای بسته‌­ی اتوبوس می‌­رسد تا این نکته را جا بی‌ندازد که: مردمان این جامعه از مسافر خواب آلوده‌­ی اتوبوس گرفته تا پسربچه­‌ی مهاجر و خود نویسنده، بی‌­هویت­‌اند و جایگاه مشخصی در جامعه ندارند.حسن ختامی زهرآگین به‌ سمت آنگلوپولوس: همه‌­ی «کودکان کاری» که الکساندر یعنی نویسنده «نتوانست» در« ابدیت و یک روز» نجات دهد، عملا خرید و فروش می­‌شوند تا سفره‌ی  قاچاقچیان انسان کماکان رنگین بماند. و اخلاقاً باید به این امر انسانی فکر کنیم که در «یک روز» چند  کودک به عنوان انسان خرید و فروش می‌­شوند یا به بیگاری و بردگی کشیده می­‌شوند و چرا و چرا ؟

الکساندر نمی­‌تواند نسبت به سرنوشت کودکانی که در بازار مثل کالا خرید و فروش می­‌شوند، بی‌­تفاوت باشد. او حتی نسبت به سرنوشت سگش بعد از مرگش، مسئول نشان می­‌دهد. در همین راستا: الکساندر در روز آخر عمرش، به شکل اتفاقی مهاجری از آلبانی را، از دست افرادی که می­‌خواهند وی را بفروشند، نجات می‌­دهد. وقتی از هویت او سؤال می کند متوجه می­‌شود کسی جز مادر بزرگی در آلبانی را ندارد پس منطقی است که کودک را به پیش مادر بزرگش برگرداند. بعدها متوجه می‌‌‌­شویم کودک مادر بزرگ هم ندارد. بی‌­پناه­ترین است. در خط فیلم‌نامه تا الان متوجه شدیم که نه در زندگی بچه و نه در زندگی الکساندر، زن نیست و غایب است. وقتی مهاجر هستیم انگار با خود حسی مشابه‌ی‌ بی‌­مادری داریم وقتی هم مثل الکساندر پیر می‌­شویم و تنها. و زنی هم در کنار نیست انگار در غربت به سر می بریم اما از نوع دیگر. پسر بچه در فیلم ابدیت و یک روز  اثر آنجلوپولوس همانند «آنتوان در فیلم ۴۰۰ ضربه اثر فرانسوا تروفو» است. ازین منظر که هر دو را تقریباً جامعه، بی­‌پناه و مبتلا کرده و در قبالش احساس مسئولیت نمی‌­کند و اگر هم­ کاری می­‌کند به نمایش شبیه است تا  اقدامی واقعی و مثمر ثمر. شاید آنتوان در چهارصد ضربه، زیر بدبختی­‌ها و نابرابری­‌های جامعه‌­اش نتواند دوام بیاورد ازین رو، به فکر فرار و مهاجرت بی‌افتد. سرنوشتی مثل پسربچه در ابدیت یک روز آنتوان در کنار دریا در پایان فیلم 400 ضربه؛ الکساندر خانه‌ای دارد در کنار دریا و شاعری قرن نوزدهمی در کنار دریا «واژه می­خرد» تا شعرش را بسراید. بدون عشقی واقعی  که نه در خانه‌­ی الکساندر هست و نه در خانه‌ی آنتوان و  نه در وجود پسربچه آلبانی، شعر آن شاعر تکمیل نمی‌­شود حتی اگر بجای یک روز، تمام روزهای جهان به عمر الکساندر اضافه شود. بدون عشقی واقعی و برخوردار، یک روز یا یک سال براستی  چه فرقی دارد؟ شاعر، از خاکش دور است و نگران سرودن شعر و در پی واژه؛ پسربچه از وطن خود دور است و مهاجری‌ است در نزدیکی قاچاقچیان انسان؛ و نویسنده نیز از عشق خود یعنی آنا «دورافتاده» و مرگ هم نزدیک. این یعنی دوری انسان­ها از هم، یعنی بی­‌نظمی جامعه، یعنی بیگانگی آدم از آدم و یعنی اینکه اوضاع کشورهای دیگر اگر خوب بود پسربچه ها مهاجرت نمی‌­کردند و کمتر در دام قاچاقچیان انسان گرفتار می­‌شدند و اگر سیستم جامعه­‌ی الکساندر قدرت حسابی داشت باید بساط قاچاقچیان انسان را جمع می­کرد و امنیت واقعی را در جامعه گسترش می­داد به طوری که: انسان مهاجر احساس کند جای که آمده وطن دوم اوست نه جای بدتر از وطن خود. به یک معنی، در ابدیت و یک روز باز به همان داستانی می­‌رسیم که بر سر بازیگر موردعلاقه‌­ی آنگلوپولوس یعنی «مارچلو ماسترویانی» در فیلم «شب» اثر «آنتونیونی» افتاد:  وقتی ضروریات زندگی تأمین نیست عشق هم تأمین نیست و بلکه در خطر است و آینده در «چشم اندازی در مه» است.  شکاف طبقاتی که در جامعه‌ی فیلم هست نمی­‌تواند پنهان بماند یعنی خود را در نشانه‌هایی، نهایتاً برای همگان علنی می کند. یعنی نابرابری (در وسیع ترین معنی) خود را در دور افتادگی شاعر و قاب­‌های وسیع ولی تنهای آنگلوپولوس برای یک نویسنده، قاچاقچیان انسان ، کودکان کار، مهاجرت و بی‌­توجهی کاترینا به پدر خود و توجه او به ارثش نشان می دهد. این تناقض بین انسان با انسان و آنچه انسان خلق کرده یعی اشیا، دیر یا زود باید حل شود و گرنه حال و  رنگ ایده­‌ی این فیلم آنگلوپولوس و بسیاری از سینماهای که از شعر مایه می گیرند یا به شعر نزدیک می­شوند: «گریان» است. نه ابدیت، بلکه یک روز انسان اگر درست و دقیق تنظیم نشود، مسئله درست می­‌کند و اعتراض. مثل اعتراض آنا به همسرش در نامه­‌ها و درست تربیت نکردن کاترینا توسط الکساندر و همسرش. نکته‌­ای در باب فرم: آنگلوپولوس در یکی از سکانس‌­ها، از اتوبوس استفاده می­کند و اتوبوس را به عنوان لوکیشن بیان ایده‌­اش تعیین کرده. بنظر این حرکت هوشمندانه است و این نکته را درخود نهفته دارد: وضع مردم معمولی جامعه در زبان بدن مسافران اتوبوس، نوع پوشش و حرف­ه‌ای که می­زنند، آشکار است یعنی قاب‌های وسیع و ابتدایی کنار دریا در اول فیلم به فضای بسته­‌ی اتوبوس می‌­رسد تا این نکته را جا بی‌اندازد که: مردمان این جامعه از مسافر خواب آلوده‌­ی اتوبوس گرفته تا پسربچه‌­ی مهاجر و خود نویسنده، بی­‌هویت‌­اند و جایگاه مشخصی در جامعه ندارند.حسن ختامی زهرآگین به‌ سمت آنگلوپولوس: همه‌­ی «کودکان کاری» که الکساندر یعنی نویسنده «نتوانست» در« ابدیت و یک روز» نجات دهد، عملاً خرید و فروش می­‌شوند تا سفره‌ی  قاچاقچیان انسان کماکان رنگین بماند. و اخلاقاً باید به این امر انسانی فکر کنیم که در «یک روز» چند کودک خرید و فروش می­‌شوند یا به بیگاری و بردگی کشیده می­‌شوند و چرا؟

نقد فیلم ابدیت و یک روز
3.7 3 رای ها
امتیاز مقاله

بخش نظرات 

مشترک
ابلاغ از
guest
0 کامنت
بازخورد
دیدن همه کامنت ها